شهرآشوب
برای دیدن دنیا در یک دانه شن و آسمان در یک گل وحشی نگاه بینهایت در کف دست شما و ابدیت در یک ساعت
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی ، تا میتوانی زیبا برقص چارلی چاپلین در بدترین ما آنقدر خوبی هست و در بهترین ما آنقدر بدی هست که هیچ یک از ما را شایسته نیست که از دیگران عیب جویی کنیم ویلیام شکسپیر بیداری خودش را از یاد نمیبرد تار و مبهماند رویاها را کلیدهایی هست. بدون ما هیچ رویایی نیست. این خواب نیست که دیوانه است در رویا زنده هست هنوز او بیداری تن بیجان او را رویاها چنان فررارند بیداری از فراموشی نمیترسد بیداری راه گریز ندارد
احساس بدی
دست مي دهد با مشاهده ي
مردمي که قهوه مي نوشند
و انتظار مي کشند. کاش
مي توانستم
آن ها
را در خوشبختي
فرو برم. آن ها
به آن نياز
دارند. آن ها
بيش از من به
آن نياز
دارند. در کافه ها مي نشينم و مي
بينم که آن ها در
انتظارند. به گمانم
کار ديگري
نيست که
بکنند. مگس ها
روی شيشه ها بالا و
پايين می روند و ما قهوه مان را
می نوشيم و وانمود
مي کنيم
که يکديگر را
نگاه نمي كنيم. من همراه
آن ها
انتظار مي کشم.
مردم در
رفت و آمدند. چارلز بوکوفسکی
چـرا تـا شکـفتـم حـرفهای من افتاد. مدیون
آنانی هستم ویسلاوا شیمبورسکا
ماندهام
مست باش
و مخروش لیلا کردبچه مریم حبیبی عشق همه چیز نیست نه آب است، نه نان نه خوابی سبک، نه سقفی در برابر باران نه حتی تختهای شناور برای مردانی که زیر آب میروند سر برمیآورند زیر آب میروند دوباره سر برمیآورند زیر آب میروند عشق نمیتواند ریهای آب آورده را غرق نفس کند نمیتواند خون را تمیز کند نمیتواند استخوانی شکسته را درمان کند با این وجود چه بسیارند آدمهایی که با مرگ دست دوستی میدهند به همان سان که میگویم، تنها برای نبود عشق شاید که در زمانی دشوار به زانو در آمده از درد نالهکنان برای رهایی آزار دیده از خواستی در ماوراء قدرت تصمیم من هم ناگزیر باشم که عشقت را بفروشم به آرامش یا یاد این شب را سودا کنم با غذا شاید... اما فکر نمیکنم که چنین کنم. ادنا سنت وینسنت میلی
مثل رویا که میبرد
نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون
بیداری را برهم نمیزند
نه جیغی یا جغجغهای
ما را از بیداری نمیپراند .
عکسها در رویا
می گذارند تعبیرشان کنیم
به شکلهای بیشمار
بیداری یعنی بیداری
و این معمایی بزرگتراست .
بیداری خودش درش را باز میکند
و نمیگذارد بسته شود
در بیداری ست
که فرو میافتد
ستارهها و کارنامه مدرسه
که فرو میافتد
پروانهها و سنگ اتویهای قدیمی
کلاههای بیسر
و جمجمههایی از ابر
و اینها معمایی میشود
که حل نمیشود
او را نمیشناسیم اما
بدون او بیداری نمیتواند باشد
و حاصل بیخوابیاش
نصیب تک تک ما میشود
که بیداریم.
دیوانه بیداری ست
بخاطر لجبازیاش
که سخت پایبند
روند حوادث است
که از پیش ما رفت به تازهگی
و حتا سالم هست
و جوانیاش را باز یافته است
پیش چشم ما میگذارد
و ذرهای کوتاه نمیآید
که خاطره خیلی آسان
رداشان را گم میکند
سردوگرم چشیده است
بر شانه ما مینشیند
قلب ما را سنگین میکند
و برایمان دام میچیند
زیرا درگریز هم با ماست
و هیچ ایستگاهی نیست
در مسیر طولانی سفرمان
که در آنجا بایستد و منتظر بماند
پیدایش که کردیم، دنبال عیبهایش میگردیم
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش میگردیم
و همچنان تنها میمانیم.
هیچ چیز آسانتر از قلب نمیشکند. . . .
(جان ٔپل سارتر)
در
بين حرکات مگس ها
چـرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چـرا از دهن
قیصـــر امین پور
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده ...
آدم های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی
«جلیل صفر بیگی»
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...
فریبا عرب نیا
که عاشقشان نیستم
این آسودگی را
آسان می پذیرم
که آنان با دیگری صمیمی ترند
خوشحالی این که
گرگ گوسفندشان نیستم
با آن ها آرامم و
آزادم
با چیزهایی که عشق نه توان دادنش را دارد و
نه گرفتنش
دم در
چشم به راه شان نیستم
شکیبا
تقریبا مثل ساعت آفتابی
چیزهایی را که عشق در نمی یابد
می فهمم
چیزهایی را که عشق هیچ گاه نمی بخشد
می بخشم
از دیداری تا نامه ای
ابدیت نیست که می گذرد
تنها روزی یا هفته ای
سفر با آنان همیشه خوش است
کنسرت شنیده شده
کلیسای دیده شده
چشم انداز - روشن
و هنگامی که هفت کوه و رود
ما را از یک دیگر جدا کند
این کوه و رودی ست
که از نقشه به خوبی می شناسی شان
اگر در سه بعد زندگی کنم
این انجام آنان است
در فضایی ناشاعرانه و غیر بلاغی
با افقی ناپایدار
خودشان بی خبرند
چه زیاد دست خالی می برند
عشق در مورد این امر بحث انگیز
می گفت دینی به آنان ندارم.
-----------------------
چگونه تو را فراموش كنم
اگر تو را فراموش كنم
بايد
سالهايي را نيز كه با تو بودهام
فراموش كنم
دريا را فراموش كنم
و كافههاي غروب را
باران را
اسبها و جادهها را
بايد
دنيا را
زندگي را
و خودم را نيز فراموش كنم
تو با همه چيز درآميختهاي
.
رسول یونان
گرم باش و مجوش
شکسته باش و خاموش
که سبوی درست را بدست برند و
شکسته را بر دوش
خواجه عبدالله انصاری
نيازي به خواندن روزنامه هاي سياسي نيست
و نيازي
به تغيير كابينه و رييس جمهور و هيات دولت نيست
و نيازي به تجمعات بيش از دو نفر نيست
گاهي
تنها دو نفر مي توانند
تمام دنيا را پشت ميز كافه اي
مثل يك حبه قند در فنجاني چاي
به هم بزنند. . .
اگر عاشق بشوی
باید
قبای دیوانگی ات را
در مکان های عمومی نیز به تن داشته باشی
و دلتنگی ات را
زل بزنی توی چشمهایش و بپرسی
: می توانم ببوسمت؟ همین حالا؟ همین جا؟
عاشق شدن در بیست و هفت سالگی
جگر می خواهد
وکمی اعتماد بنفس
تا اگر بوی کبابت بلند شد
به ضیافت همسایه نسبتش بدهی
همین.
| Design By : TopBlogin |

