شهرآشوب
برای دیدن دنیا در یک دانه شن و آسمان در یک گل وحشی نگاه بینهایت در کف دست شما و ابدیت در یک ساعت
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی ، تا میتوانی زیبا برقص چارلی چاپلین در بدترین ما آنقدر خوبی هست و در بهترین ما آنقدر بدی هست که هیچ یک از ما را شایسته نیست که از دیگران عیب جویی کنیم ویلیام شکسپیر ------------------------------------------------------------ شاخهی عشق / هالینا پوشویاتوسکا « غاده السمان » بیداری خودش را از یاد نمیبرد تار و مبهماند رویاها را کلیدهایی هست. بدون ما هیچ رویایی نیست. این خواب نیست که دیوانه است در رویا زنده هست هنوز او بیداری تن بیجان او را رویاها چنان فررارند بیداری از فراموشی نمیترسد بیداری راه گریز ندارد
احساس بدی
دست مي دهد با مشاهده ي
مردمي که قهوه مي نوشند
و انتظار مي کشند. کاش
مي توانستم
آن ها
را در خوشبختي
فرو برم. آن ها
به آن نياز
دارند. آن ها
بيش از من به
آن نياز
دارند. در کافه ها مي نشينم و مي
بينم که آن ها در
انتظارند. به گمانم
کار ديگري
نيست که
بکنند. مگس ها
روی شيشه ها بالا و
پايين می روند و ما قهوه مان را
می نوشيم و وانمود
مي کنيم
که يکديگر را
نگاه نمي كنيم. من همراه
آن ها
انتظار مي کشم.
مردم در
رفت و آمدند. چارلز بوکوفسکی
چـرا تـا شکـفتـم حـرفهای من افتاد. مدیون
آنانی هستم ویسلاوا شیمبورسکا
واتسون گفت : " از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در ین دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست ، پس بید اویل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است ، پس بید ساعت حدود سه نیمه شب باشد . "
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : " واتسون! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری ین است که چادر ما را دزدیده اند .
هیچ
جز چند دانه سیگار
همین صفحه و این قلم
و مشتی افکار ابلهانه
تکیه بده
به شانه هایم اعتماد کن
گریه کن
من نیز چنین خواهم کرد
حسین پناهی
که ته میکشد
پنجره
کمکم از تصویر تو
تهی میشود
حالا
من ماندهام و
پنجرهای خالی و
فنجان قهوهای
که از حرفهای نگفته
پشیمان است.
گروس عبدالملکیان
آن را در خاک دفن کردم
و ديدم که
... باغم گلکرده است.
کسی نمی تواند عشق را بکشد
اگر در خاک دفنش کنی
دوباره میرويد
اگر پرتابش کنی به آسمان
بالهايی از برگ در میآورد
و در آب میافتد.
با جویها میدرخشد
و غوطهور در آب
برق میزند.
خواستم آن را در دلم دفن کنم
ولی دلم خانهی عشق بود
درهای خود را باز کرد
و آن را احاطه کرد با آواز از ديواری تا ديواری
دلم بر نوک انگشتانم میرقصيد
عشقم را در سرم دفن کردم
و مردم پرسيدند
چرا سرم گل داده است
چرا چشم هايم مثل ستارهها میدرخشند
و چرا لبهايم از صبح روشنترند
می خواستم اين عشق را تکهتکه کنم
ولی نرم و سيال بود، دور دستم پيچيد
و دستهايم در عشق به دام افتادند
حالا مردم میپرسند که من زندانی کيستم...!
از کتاب خیانت: شعرهای شور و شکست / مترجم: محسن عمادی
تنهایی...
شاخهی درختیست پشتِ پنجرهاَم
گاهی لباسِ برگ میپوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!
رضا کاظمی
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم
قیصر امین پور
مثل رویا که میبرد
نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون
بیداری را برهم نمیزند
نه جیغی یا جغجغهای
ما را از بیداری نمیپراند .
عکسها در رویا
می گذارند تعبیرشان کنیم
به شکلهای بیشمار
بیداری یعنی بیداری
و این معمایی بزرگتراست .
بیداری خودش درش را باز میکند
و نمیگذارد بسته شود
در بیداری ست
که فرو میافتد
ستارهها و کارنامه مدرسه
که فرو میافتد
پروانهها و سنگ اتویهای قدیمی
کلاههای بیسر
و جمجمههایی از ابر
و اینها معمایی میشود
که حل نمیشود
او را نمیشناسیم اما
بدون او بیداری نمیتواند باشد
و حاصل بیخوابیاش
نصیب تک تک ما میشود
که بیداریم.
دیوانه بیداری ست
بخاطر لجبازیاش
که سخت پایبند
روند حوادث است
که از پیش ما رفت به تازهگی
و حتا سالم هست
و جوانیاش را باز یافته است
پیش چشم ما میگذارد
و ذرهای کوتاه نمیآید
که خاطره خیلی آسان
رداشان را گم میکند
سردوگرم چشیده است
بر شانه ما مینشیند
قلب ما را سنگین میکند
و برایمان دام میچیند
زیرا درگریز هم با ماست
و هیچ ایستگاهی نیست
در مسیر طولانی سفرمان
که در آنجا بایستد و منتظر بماند
پیدایش که کردیم، دنبال عیبهایش میگردیم
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش میگردیم
و همچنان تنها میمانیم.
هیچ چیز آسانتر از قلب نمیشکند. . . .
(جان ٔپل سارتر)
در
بين حرکات مگس ها
چـرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چـرا از دهن
قیصـــر امین پور
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده ...
آدم های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی
«جلیل صفر بیگی»
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...
فریبا عرب نیا
که عاشقشان نیستم
این آسودگی را
آسان می پذیرم
که آنان با دیگری صمیمی ترند
خوشحالی این که
گرگ گوسفندشان نیستم
با آن ها آرامم و
آزادم
با چیزهایی که عشق نه توان دادنش را دارد و
نه گرفتنش
دم در
چشم به راه شان نیستم
شکیبا
تقریبا مثل ساعت آفتابی
چیزهایی را که عشق در نمی یابد
می فهمم
چیزهایی را که عشق هیچ گاه نمی بخشد
می بخشم
از دیداری تا نامه ای
ابدیت نیست که می گذرد
تنها روزی یا هفته ای
سفر با آنان همیشه خوش است
کنسرت شنیده شده
کلیسای دیده شده
چشم انداز - روشن
و هنگامی که هفت کوه و رود
ما را از یک دیگر جدا کند
این کوه و رودی ست
که از نقشه به خوبی می شناسی شان
اگر در سه بعد زندگی کنم
این انجام آنان است
در فضایی ناشاعرانه و غیر بلاغی
با افقی ناپایدار
خودشان بی خبرند
چه زیاد دست خالی می برند
عشق در مورد این امر بحث انگیز
می گفت دینی به آنان ندارم.
-----------------------
| Design By : TopBlogin |

