تبليغاتX
شهرآشوب

شهرآشوب

برای دیدن دنیا در یک دانه شن و آسمان در یک گل وحشی نگاه بینهایت در کف دست شما و ابدیت در یک ساعت

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

اما حالا که به آن دعوت شدی ، تا میتوانی زیبا برقص

چارلی چاپلین

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 19:24 توسط شهرآشوب| |

 

در بدترین ما آنقدر خوبی هست

و در بهترین ما آنقدر بدی هست

که هیچ یک از ما را شایسته نیست

که از دیگران عیب جویی کنیم

ویلیام شکسپیر

 

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 13:44 توسط شهرآشوب| |

"اگر وجود خار در کنار گل مايه اندوه ماست ، وجود گل در كنار خار بايد مايه مسرت ما باشد"
گوته

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 13:2 توسط شهرآشوب| |

بیداری خودش را از یاد نمی‌برد
مثل رویا که می‌برد
نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون
بیداری را برهم نمی‌زند
نه جیغی یا جغجغه‌ای
ما را از بیداری نمی‌پراند .

تار و مبهم‌اند
عکس‌ها در رویا
می گذارند تعبیرشان کنیم
به شکل‌های بی‌شمار
بیداری یعنی بیداری
و این معمایی بزرگ‌تراست .

رویاها را کلیدهایی هست.
بیداری خودش درش را باز می‌کند
و نمی‌گذارد بسته شود
در بیداری ست
که فرو می‌افتد
ستاره‌ها و کارنامه مدرسه
که فرو می‌افتد
پروانه‌ها و سنگ اتوی‌های قدیمی
کلاه‌های بی‌سر
و جمجمه‌هایی از ابر
و این‌ها معمایی می‌شود
که حل نمی‌شود

بدون ما هیچ رویایی نیست.
او را نمی‌شناسیم اما
بدون او بیداری نمی‌تواند باشد
و حاصل بی‌خوابی‌اش
نصیب تک تک ما می‌شود
که بیداریم.

این خواب نیست که دیوانه است
دیوانه بیداری ست
بخاطر لج‌بازی‌اش
که سخت پایبند
روند حوادث است

در رویا زنده هست هنوز او
که از پیش ما رفت به تازه‌گی
و حتا سالم هست
و جوانی‌اش را باز یافته است

بیداری تن بی‌جان او را
پیش چشم ما می‌گذارد
و ذره‌ای کوتاه نمی‌آید

رویا‌ها چنان فررارند
که خاطره خیلی آسان
رد‌اشان را گم می‌کند

بیداری از فراموشی نمی‌ترسد
سردوگرم چشیده است
بر شانه ما می‌نشیند
قلب ما را سنگین می‌کند
و برایمان دام می‌چیند

بیداری راه گریز ندارد
زیرا درگریز هم با ماست
و هیچ ایستگاهی نیست
در مسیر طولانی سفرمان
که در آنجا بایستد و منتظر بماند

 

ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 18:35 توسط شهرآشوب| |

وقتی‌ تنهائیم، دنبال دوست میگردیم.
پیدایش که کردیم، دنبال عیب‌هایش میگردیم
وقتی‌ که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش میگردیم
و همچنان تنها میمانیم.
هیچ چیز آسانتر از قلب نمیشکند. . . .

 (جان ٔپل سارتر)

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 16:23 توسط شهرآشوب| |

احساس بدی دست مي دهد

با مشاهده ي مردمي که

قهوه مي نوشند و انتظار مي کشند.

کاش مي توانستم آن ها را در خوشبختي فرو برم.

آن ها به آن نياز دارند.

آن ها بيش از من به آن نياز دارند.


 

در کافه ها مي نشينم

و مي بينم که آن ها در انتظارند.

به گمانم کار ديگري نيست که بکنند.

مگس ها روی شيشه ها بالا و پايين می روند

و ما قهوه مان را می نوشيم

و وانمود مي کنيم که يکديگر را نگاه نمي كنيم.

من همراه آن ها انتظار مي کشم.

در بين حرکات مگس ها

مردم در رفت و آمدند.


چارلز بوکوفسکی

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 20:53 توسط شهرآشوب| |

چـرا تـا شکـفتـم
چـرا تا تو را داغ بودم،  نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چـرا از دهن

 حـرفهای من افتاد.
قیصـــر امین پور

 

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 21:17 توسط شهرآشوب| |

ما، نسل بوسه های ممنوع ایم
عشق را
میانِ لبهای هم، پنهان کرده ایم
تا نمیرد !
بعد از ما
... شما ، نسل ِ آزادیِ بوسه
در خیابان خواهید بود
عشق را
با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند...

افشین یدالهی
نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 15:51 توسط شهرآشوب| |

ملوانی شوریده
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده ...
آدم های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی

«جلیل صفر بیگی»

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 0:20 توسط شهرآشوب| |

خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

فریبا عرب نیا
نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 14:35 توسط شهرآشوب| |

مدیون آنانی هستم
که عاشقشان نیستم

این آسودگی را
آسان می پذیرم
که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوشحالی این که
گرگ گوسفندشان نیستم

با آن ها آرامم و
آزادم
با چیزهایی که عشق نه توان دادنش را دارد و
نه گرفتنش

دم در
چشم به راه شان نیستم
شکیبا
تقریبا مثل ساعت آفتابی
چیزهایی را که عشق در نمی یابد
می فهمم
چیزهایی را که عشق هیچ گاه نمی بخشد
می بخشم

از دیداری تا نامه ای
ابدیت نیست که می گذرد
تنها روزی یا هفته ای

سفر با آنان همیشه خوش است
کنسرت شنیده شده
کلیسای دیده شده
چشم انداز - روشن

و هنگامی که هفت کوه و رود
ما را از یک دیگر جدا کند
این کوه و رودی ست
که از نقشه به خوبی می شناسی شان

اگر در سه بعد زندگی کنم
این انجام آنان است
در فضایی ناشاعرانه و غیر بلاغی
با افقی ناپایدار

خودشان بی خبرند
چه زیاد دست خالی می برند

عشق در مورد این امر بحث انگیز
می گفت دینی به آنان ندارم.
-----------------------

ویسلاوا شیمبورسکا


نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 0:55 توسط شهرآشوب| |

مانده‌ام
چگونه تو را فراموش كنم

اگر تو را فراموش كنم

بايد

سال‌هايي را نيز كه با تو بوده‌ام

فراموش كنم

دريا را فراموش كنم

و كافه‌هاي غروب را

باران را

اسب‌ها و جاده‌ها را

بايد

دنيا را

زندگي را

و خودم را نيز فراموش كنم

تو با همه‌ چيز درآميخته‌اي
.

رسول یونان

نوشته شده در جمعه 25 شهریور1390ساعت 15:39 توسط شهرآشوب| |

دیروز تا شب بدجوری حالم گرفته بود
دو پاکت سیگار هم افاقه نکرد
آخرش شروع کردم نامه نوشتن
ویولن زدم ، چرخی زدم ، آواز خوندم تو یه دستکاه خارج
یه قوطی کبریت مگس گرفتم
خدا لعنتت کنه...
آخرش پا شدم اومدم اینجا

اورهان ولی
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 21:48 توسط شهرآشوب| |


مست باش و مخروش
گرم باش و مجوش
شکسته باش و خاموش
که سبوی درست را بدست برند و شکسته را بر دوش

خواجه عبدالله انصاری

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 21:24 توسط شهرآشوب| |

به صد مرگ سخت
به صد مرگ ِ سخت تر
در زندگی لحظاتی هست
که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !
خاطره یی شاید ...
رویایی ...
اتفاقی ...
حسین پناهی

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 2:2 توسط شهرآشوب| |

برای عوض کردن دنیا
نيازي به خواندن روزنامه هاي سياسي نيست
و نيازي
به تغيير كابينه و رييس جمهور و هيات دولت نيست
و نيازي به تجمعات بيش از دو نفر نيست
گاهي
تنها دو نفر مي توانند
تمام دنيا را پشت ميز كافه اي
مثل يك حبه قند در فنجاني چاي
به هم بزنند. . . 

لیلا کردبچه

نوشته شده در جمعه 11 شهریور1390ساعت 11:36 توسط شهرآشوب| |

در بیست و هفت سالگی
اگر عاشق بشوی
باید
قبای دیوانگی ات را
در مکان های عمومی نیز به تن داشته باشی
و دلتنگی ات را
زل بزنی توی چشمهایش و بپرسی
: می توانم ببوسمت؟ همین حالا؟ همین جا؟
عاشق شدن در بیست و هفت سالگی
جگر می خواهد
وکمی اعتماد بنفس
تا اگر بوی کبابت بلند شد
به ضیافت همسایه نسبتش بدهی
همین.

مریم حبیبی

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 23:21 توسط شهرآشوب| |

عشق همه چیز نیست

 نه آب است، نه نان

 نه خوابی سبک، نه سقفی در برابر باران

نه حتی تخته‌ای شناور برای مردانی که زیر آب می‌روند

سر برمی‌آورند

زیر آب می‌روند

دوباره سر برمی‌آورند

زیر آب می‌روند

عشق نمی‌تواند ریه‌ای آب آورده را غرق نفس کند

نمی‌تواند خون را تمیز کند

نمی‌تواند استخوانی شکسته را درمان کند

با این وجود چه بسیارند آدم‌هایی که با مرگ دست دوستی می‌دهند

به همان سان که می‌گویم، تنها برای نبود عشق

شاید که در زمانی دشوار

به زانو در آمده از درد

ناله‌کنان برای رهایی

آزار دیده از خواستی در ماوراء قدرت تصمیم

من هم ناگزیر باشم که عشقت را بفروشم

به آرامش

یا یاد این شب را سودا کنم

با غذا

شاید...

اما فکر نمی‌کنم که چنین کنم.

 

 ادنا سنت وینسنت میلی

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 22:38 توسط شهرآشوب| |

Design By : TopBlogin