تبليغاتX
مشق سکوت

مشق سکوت

هي !! فلاني شايد زندگي همين باشد

...

تولدت مبارک کوچولو

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:26  توسط امید  | 

......

جوان سنگتراش به شهر سنگی سفر کرد تا شاید بتواند کسی را نجات دهد از همان لحظه که وارد شهر شد شروع به کارکرد مقدار زیادی سنگ جمع آوری کرد که هر کدام برای مجسمه ای مناسب بود و اولین ضربه را بر سنگ زد....
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 14:24  توسط امید  | 

باید

من تنها دوستش دارم

اما شما به هم محتاج هستید

باید بیایی..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 9:44  توسط امید  | 

...3..

اگر می خواهی که مجسمه ها به انسان تبدیل شوند باید به انها نشان دهی که چقدر پستی و ریا غرق شده اند . تا وقتی که به زشتی زندگی شان پی نبرند هم چنان سنگ باقی خواهند ماند. تو باید برای هر کدام از آنها مجسمه ای بسازی که درست مانند خودشان باشد و مثل آیینه ای باشد که آنها خود را در داخل آن ببینند  اگر سنگی که می خواهی با آن مجسمه بسازی زیر ضربات تو شکست بدان که آن فرد هنوز باید سنگ بماند وبه اندازه کافی عذاب نکشیده است و تو باید به سراغ نفر بعدی بروی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 9:54  توسط امید  | 

...سنگتراش از آن شهر رفت  و به سفر خود ادامه داد  تا اینکه روزی استاد پیر خود را دید و داستان شهر سنگی را برای او تعریف کرد استاد به او گفت مردم شهر دچار نفرین شده اند آنها انقدر ریا کار بوده اند که تمامی مسافرینی که از آن شهر می گذشته اند آنها را نفرین میکرده اند تا  اینکه روزی همه آنها سنگ شدند .سنگتراش پرسید : این نفرین چگونه از بین می رود ؟ استاد جواب داد : به تو خواهمگفت اما باید قول بدهی هر کدام از مردم سنگی که دوباه انسان  بشوند را انجا به خانه من بیاوری . سنگتراش قبو ل کرد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 9:35  توسط امید  | 

....

حداقل بگذار راحت بخوابم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 9:24  توسط امید  | 

داستان سنگتراش

روزی روزگاری در سرزمینی که مانند تمام سرزمینهای دیگر بود سنگتراشی زندگی میکرد  او میان شهرها میگشت و از هر شهری که می گذشت  چیزی بر دانسته هایش می افزود.  روزی به دروازه  شهری رسید که بسیار بی سر وصدا و آرام بود گویی تمام مردمان شهر مرده بودند . وقتی وارد شهر شد دید که مردمان شهر همه تبدیل به مجسمه هایی سنگی شده اند  و  نمی توانند از جای خود حرکت کنند تنها دیوانه ای را در شهر یافت که در شهر می گشت و  با صدای بلند می خندید .........

                           

                                                                                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 19:35  توسط امید  | 

.....

سکوت میکنیم

چرا که حرفهای تکراری

دیگر برای آنها واقعی نیستند

اما من بازیگر بدی هستم

با اشتباهات زیاد

نمی توانم حقیقت را پنهان کنم

من همچنان به راه بیراهه خود ادامه میدهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 1:20  توسط امید  | 

ساده.........

حقیقت؟؟

چیزی جز من جز تو جز ما هیچ حقیقتی نیست

من تمام حقیقت  هستم

و شما

و دیگران

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 1:16  توسط امید  | 

سفر

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست نمی دانم

تو میروی به سلامت ، سلام   ما   برسانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 1:48  توسط امید  | 

دروغ همیشه زیباتر است !
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 1:46  توسط امید  |