تبليغاتX
شهرآشوب

شهرآشوب

برای دیدن دنیا در یک دانه شن و آسمان در یک گل وحشی نگاه بینهایت در کف دست شما و ابدیت در یک ساعت

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

اما حالا که به آن دعوت شدی ، تا میتوانی زیبا برقص

چارلی چاپلین

نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 19:24 توسط شهرآشوب| |

 

در بدترین ما آنقدر خوبی هست

و در بهترین ما آنقدر بدی هست

که هیچ یک از ما را شایسته نیست

که از دیگران عیب جویی کنیم

ویلیام شکسپیر

 

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 13:44 توسط شهرآشوب| |

شرلوک هلمز ، کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند . نیمه هی شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست .بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ " واتسون گفت : " میلیون ها ستاره می بینم . "هلمز گفت : " چه نتیجه ی می گیری ؟ . "
واتسون گفت : " از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در ین دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست ، پس بید اویل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است ، پس بید ساعت حدود سه نیمه شب باشد . "
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : " واتسون! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری ین است که چادر ما را دزدیده اند .

شرلوک هلمز 

نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 21:23 توسط شهرآشوب| |

من هیچ ندارم آقا
هیچ
جز چند دانه سیگار
همین صفحه و این قلم
و مشتی افکار ابلهانه
تکیه بده
به شانه هایم اعتماد کن
گریه کن
من نیز چنین خواهم کرد

حسین پناهی
نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 20:7 توسط شهرآشوب| |

درست مثل فنجان قهوه
که ته می‌کشد
پنجره
کم‌کم از تصویر تو
تهی می‌شود
حالا
من مانده‌ام و
پنجره‌ای خالی و
فنجان قهوه‌ای
که از حرف‌های نگفته
پشیمان است.

گروس عبدالملکیان

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 0:21 توسط شهرآشوب| |

شاخه‌ی عشق را شکستم
آن را در خاک دفن کردم
و ديدم که
... باغم گل‌کرده‌ است.

کسی نمی تواند عشق را بکشد
اگر در خاک دفنش کنی
دوباره می‌رويد
اگر پرتابش کنی به آسمان
بال‌هايی از برگ در می‌آورد
و در آب می‌افتد.
با جوی‌ها می‌درخشد
و غوطه‌ور در آب
برق می‌زند.

خواستم آن را در دلم دفن کنم
ولی دلم خانه‌ی عشق بود
درهای خود را باز کرد
و آن را احاطه کرد با آواز از ديواری تا ديواری
دلم بر نوک انگشتانم می‌رقصيد

عشقم را در سرم دفن کردم
و مردم پرسيدند
چرا سرم گل داده‌ است
چرا چشم هايم مثل ستاره‌ها می‌درخشند
و چرا لبهايم از صبح روشن‌ترند

می خواستم اين عشق را تکه‌تکه کنم
ولی نرم و سيال بود، دور دستم پيچيد
و دست‌هايم در عشق به دام افتادند
حالا مردم می‌پرسند که من زندانی کيستم...!

------------------------------------------------------------

شاخه‌ی عشق / هالینا پوشویاتوسکا
از کتاب خیانت: شعرهای شور و شکست / مترجم: محسن عمادی

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 13:28 توسط شهرآشوب| |


تنهایی...
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


رضا کاظمی

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 23:45 توسط شهرآشوب| |

یگانه هنر این است که در گرفتار کردن «لحظه‌ ای گریزپا» از عهده برآیی بی‌آنکه «لحظه» را بکشی یا با مرگش بمیری

« غاده السمان »

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 11:58 توسط شهرآشوب| |

من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم

قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 20:47 توسط شهرآشوب| |

"اگر وجود خار در کنار گل مايه اندوه ماست ، وجود گل در كنار خار بايد مايه مسرت ما باشد"
گوته

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 13:2 توسط شهرآشوب| |

بیداری خودش را از یاد نمی‌برد
مثل رویا که می‌برد
نه زنگ تلفن، نه صدای ناموزون
بیداری را برهم نمی‌زند
نه جیغی یا جغجغه‌ای
ما را از بیداری نمی‌پراند .

تار و مبهم‌اند
عکس‌ها در رویا
می گذارند تعبیرشان کنیم
به شکل‌های بی‌شمار
بیداری یعنی بیداری
و این معمایی بزرگ‌تراست .

رویاها را کلیدهایی هست.
بیداری خودش درش را باز می‌کند
و نمی‌گذارد بسته شود
در بیداری ست
که فرو می‌افتد
ستاره‌ها و کارنامه مدرسه
که فرو می‌افتد
پروانه‌ها و سنگ اتوی‌های قدیمی
کلاه‌های بی‌سر
و جمجمه‌هایی از ابر
و این‌ها معمایی می‌شود
که حل نمی‌شود

بدون ما هیچ رویایی نیست.
او را نمی‌شناسیم اما
بدون او بیداری نمی‌تواند باشد
و حاصل بی‌خوابی‌اش
نصیب تک تک ما می‌شود
که بیداریم.

این خواب نیست که دیوانه است
دیوانه بیداری ست
بخاطر لج‌بازی‌اش
که سخت پایبند
روند حوادث است

در رویا زنده هست هنوز او
که از پیش ما رفت به تازه‌گی
و حتا سالم هست
و جوانی‌اش را باز یافته است

بیداری تن بی‌جان او را
پیش چشم ما می‌گذارد
و ذره‌ای کوتاه نمی‌آید

رویا‌ها چنان فررارند
که خاطره خیلی آسان
رد‌اشان را گم می‌کند

بیداری از فراموشی نمی‌ترسد
سردوگرم چشیده است
بر شانه ما می‌نشیند
قلب ما را سنگین می‌کند
و برایمان دام می‌چیند

بیداری راه گریز ندارد
زیرا درگریز هم با ماست
و هیچ ایستگاهی نیست
در مسیر طولانی سفرمان
که در آنجا بایستد و منتظر بماند

 

ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 18:35 توسط شهرآشوب| |

وقتی‌ تنهائیم، دنبال دوست میگردیم.
پیدایش که کردیم، دنبال عیب‌هایش میگردیم
وقتی‌ که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش میگردیم
و همچنان تنها میمانیم.
هیچ چیز آسانتر از قلب نمیشکند. . . .

 (جان ٔپل سارتر)

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 16:23 توسط شهرآشوب| |

احساس بدی دست مي دهد

با مشاهده ي مردمي که

قهوه مي نوشند و انتظار مي کشند.

کاش مي توانستم آن ها را در خوشبختي فرو برم.

آن ها به آن نياز دارند.

آن ها بيش از من به آن نياز دارند.


 

در کافه ها مي نشينم

و مي بينم که آن ها در انتظارند.

به گمانم کار ديگري نيست که بکنند.

مگس ها روی شيشه ها بالا و پايين می روند

و ما قهوه مان را می نوشيم

و وانمود مي کنيم که يکديگر را نگاه نمي كنيم.

من همراه آن ها انتظار مي کشم.

در بين حرکات مگس ها

مردم در رفت و آمدند.


چارلز بوکوفسکی

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 20:53 توسط شهرآشوب| |

چـرا تـا شکـفتـم
چـرا تا تو را داغ بودم،  نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چـرا از دهن

 حـرفهای من افتاد.
قیصـــر امین پور

 

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 21:17 توسط شهرآشوب| |

ما، نسل بوسه های ممنوع ایم
عشق را
میانِ لبهای هم، پنهان کرده ایم
تا نمیرد !
بعد از ما
... شما ، نسل ِ آزادیِ بوسه
در خیابان خواهید بود
عشق را
با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند...

افشین یدالهی
نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 15:51 توسط شهرآشوب| |

ملوانی شوریده
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده ...
آدم های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی

«جلیل صفر بیگی»

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 0:20 توسط شهرآشوب| |

خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

فریبا عرب نیا
نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 14:35 توسط شهرآشوب| |

مدیون آنانی هستم
که عاشقشان نیستم

این آسودگی را
آسان می پذیرم
که آنان با دیگری صمیمی ترند

خوشحالی این که
گرگ گوسفندشان نیستم

با آن ها آرامم و
آزادم
با چیزهایی که عشق نه توان دادنش را دارد و
نه گرفتنش

دم در
چشم به راه شان نیستم
شکیبا
تقریبا مثل ساعت آفتابی
چیزهایی را که عشق در نمی یابد
می فهمم
چیزهایی را که عشق هیچ گاه نمی بخشد
می بخشم

از دیداری تا نامه ای
ابدیت نیست که می گذرد
تنها روزی یا هفته ای

سفر با آنان همیشه خوش است
کنسرت شنیده شده
کلیسای دیده شده
چشم انداز - روشن

و هنگامی که هفت کوه و رود
ما را از یک دیگر جدا کند
این کوه و رودی ست
که از نقشه به خوبی می شناسی شان

اگر در سه بعد زندگی کنم
این انجام آنان است
در فضایی ناشاعرانه و غیر بلاغی
با افقی ناپایدار

خودشان بی خبرند
چه زیاد دست خالی می برند

عشق در مورد این امر بحث انگیز
می گفت دینی به آنان ندارم.
-----------------------

ویسلاوا شیمبورسکا


نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 0:55 توسط شهرآشوب| |

Design By : TopBlogin